تبليغاتX
حس خاک خورده

حس خاک خورده

وقتي راه رفتن آموختي، دويدن بياموز. و دويدن كه آموختي ، پرواز را.
راه رفتن بياموز، زيرا راه هايي كه مي روي جزيي از تو مي شود و سرزمين هايي كه مي پيمايي بر مساحت تو اضافه مي كند.

دويدن بياموز ، چون هر چيز را كه بخواهي دور است و هر قدر كه زودباشي، دير.
و پرواز را ياد بگير نه براي اينكه از زمين جدا باشي، براي آن كه به اندازه فاصله زمين تا آسمان گسترده شوي.
من راه رفتن را از يك سنگ آموختم ، دويدن را از يك كرم خاكي و پرواز را از يك درخت.

 
بادها از رفتن به من چيزي نگفتند، زيرا آنقدر در حركت بودند كه رفتن را نمي شناختند! پلنگان، دويدن را يادم ندادند زيرا آنقدر دويده بودند كه دويدن را از ياد برده بودند.

 
پرندگان نيز پرواز را به من نياموختند، زيرا چنان در پرواز خود غرق بودند كه آن را به فراموشي سپرده بودند!


اما سنگي كه درد سكون را كشيده بود، رفتن را مي شناخت و كرمي كه در اشتياق دويدن سوخته بود، دويدن را مي فهميد و درختي كه پاهايش در گل بود، از پرواز بسيار مي دانست!


آنها از حسرت به درد رسيده بودند و از درد به اشتياق و از اشتياق به معرفت.

وقتي رفتن آموختي ، دويدن بياموز. ودويدن كه آموختي ، پرواز را. راه رفتن بياموز زيرا هر روز بايد از خودت تا خدا گام برداري. دويدن بياموز زيرا چه بهتر كه از خودت تا خدا بدوي. و پرواز را يادبگير زيرا بايد روزي از خودت تا خدا پر بزني !


از کتاب دو روز مانده به پابان جهان - عرفان نظر آهاری

نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 3:49 AM توسط بارونی|

مثل اون شب

مثل خیلی شبای دیگه

نمیدونم جندبار این آهنگ رو گوش کردم

فقط میدونم اشکم همینطور میریزه

اون شب یادته ؟؟؟ همش بهم میگفتی گریه نکنم ولی من گریه میکردم. نمیدونستی واسه چی گریه میکنم

ولی من این شب ها رو هم میدیدم که دیگه حتی نباشی که بهم بگی گریه نکن  

تو که واست مهم نیست، همون موقع هم نبود

همون شب که فهمیدم تمومه! همون شب لعنتی!

ازت متنفرم!

کاش میشد پاکت کزد چه از خاطره هام و چه از نگاهم! کاش اینقد نزدیک نبودی!

آزارم میده فکر اون همه سادگی و خوش باوریم!

ولی حالا . . . دیگه به نگاه کسی اطمینان ندارم!

اینم یادگار تو هست!


نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند1390ساعت 5:59 AM توسط بارونی|

نمیدونم اگه حرفامو بشنوی چقد بهم بخندی! واسه همینه که هیچوقت حرفامو بهت نگفتم. همیشه پیش تو اون لبخندی رو داشتم که ازش متنفر بودی! همیشه!

همون لبخندی که میگفت: من خوبم!   حتی وقتی که نبودم!

اونقد خوب بودن و شاد بودن من رو باور کردی که رفتی! رفتی و بازم من هربار دیدمت همون لبخند رو داشتم و سعی میکردم متوجه تلاشم واسه گریه نکردن نشی!

مهربونیات نمیدونی چه قدر آزارم میده. اونم از دور! وقتی میدونم رفتی. اونم یه رفتن بی برگشت.

چرا مهربونی؟؟ چرا شوخی میکنی؟؟ چرا آخه ؟؟

تلافی همون لبخند لعنتی هست؟؟ که همیشه بودش، حتی تو دعوا، حتی موقع گزیه . . .

نزدیکی ولی فکر برگشتنت خیال خامه !

مثل جسب زدن آینه ی شکسته هست. نمیتونی همه خرده هاش رو پیدا کنی! اگه پیدا کنی و بجسبونیشون هم اون زیبایی اولیه رو نداره!

ولی...

ولی من رفتم واست کادو بگیرم! میدونستم هیچوقت بهت نمیدمش. میدونستم هیچوقت نخواهی فهمید. میدونستم تا آخر عمر جلوی چشمم میمونه و آزارم میده! ولی رفتم

اونقدر بین مغازه ها راه رفتم که پاهام درد گرفت. دستام از سرما بی حس شده بود. هیج مغازه ای اونی که میخواستم رو نداشت! داشت گریه م میگرفت!

سخت بود واسم. انگار کل دنیا داشت جلوی دل من رو می گرفت! 

همون دلی که همه میگفتن هیچ احساسی توش نیست! تو هم میگفتی! هیجوقتم نفهمیدی حس من رو!

یه خواست خودت اومدی اون هم وقتی که نمیخواستم بیای! وقتی هم دلت خواست رفتی و من شکستم ولی سکوت کردم!

همه چی به خواست تو بود. غرور تو بود که همه چیز رو رقم زد و من بودم که همه بهم گفتن مغرور!!

دیگه آخراش بود. داشتم بیخیال میشدم. میخواستم برگردم خونه که چشمم بهش افتاد! اونی بود که میخواستم. اونی که اگه میدیدیش مثل من میخندیدی!

ولی...حیف!

این بیچاره هم قراره بشه یه تیکه از خاطرات تلخ من!


نوشته شده در جمعه 28 بهمن1390ساعت 2:56 AM توسط بارونی|

اوني كه يار تو بود

اگه غمخوار تو بود

قلبش رو پس نمي داد

دل به هر كس نمي داد

دل مي گفت مقدسه

عشق اون برام بسه

از نگاش نفهميدم

كه دروغه وهوسه

غصه خوردن نداره

گريه كردن نداره

به يه قلب بي وفا

دل سپردن نداره

آخر قصه چي شد

قلب اون مال كي شد

اون كه از من پر گرفت

چي مي خواستيم و چي شد

اوني كه مال تو بود

اگه لايق تو بود

تو رو تنها نمي ذاشت

با خودت جا نمي ذاشت

اوني كه يار تو بود

اگه غمخوار تو بود

قلبش رو پس نمي داد

دل به هر كس نمي داد

 


نوشته شده در پنجشنبه 20 بهمن1390ساعت 6:46 AM توسط بارونی|

معلم عصبی دفتر را روی میز كوبید و داد زد: سارا...

دخترك خودش را جمع و جور كرد، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت: بله خانوم؟

معلم كه از عصبانیت شقیقه هایش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد...

و داد زد: چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟!فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!

دخترك چانه ی لرزانش را جمع كرد...بغضش را به زحمت قورت داد...

و آرام گفت:خانوم...مادرم مریضه...اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت...اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم...اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند

و گفت: بشین سارا ...

و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد...

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 18 آبان1390ساعت 2:2 AM توسط بارونی|

 

رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهي به جز گريز برايم نمانده بود

اين عشق آتشين پر از درد بي اميد

در وادي گناه و جنونم كشانده بود



رفتم كه داغ بوسه ي پر حسرت تو را

با اشكهاي ديده ز لب شستشو دهم

رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود

رفتم كه با نگفته به خود آبرو دهم



رفتم، مگو، مگو كه چرا رفت، ننگ بود

عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما

از پرده ي خموشي و ظلمت، چو نور صبح

بيرون فتاده بود به يك باره راز ما



رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم

در لا به لاي دامن شب رنگ زندگي

رفتم كه در سياهي يك گور بي نشان

فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگي



من از دو چشم روشن و گريان فروختم

از خنده هاي وحشي طوفان گريختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گريختم



اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز

ديگر سراغ شعله ي آتش ز من مگير

مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم

مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير


 


 

نوشته شده در پنجشنبه 5 آبان1390ساعت 2:44 AM توسط بارونی|

 

دلم نمیخواد این حرفا رو بزنم...واسم سخته...هنوزم باورم نمیشه

دلم نمیخواست ببینمت، میخواستم تو خیال خوش خودم بمونم، حداقل میذاشتی فکر کنم که...

دلم میخواست هیجوقت اون بر نمیگشت اطرافش رو نگاه کنه و با خوشحالی بهم بگه:... اینجاست.  دلم میخواست تو چند قدم پشت سرش نبودی

تویی که اسمت تا یک ثانیه قبلش دوست بود...مثل خواهر...میفهمی یعنی چی ؟؟؟

میدونی چه قد سخته تو روت خندیدن و تو دلم گفتن این جمله که : خیلی ساده ای عتیقه !

سعی نکن با کلمات منو دوباره شاد کنی. کلماتت واسم مهم نیست. ناخواسته همه ی حرفاتو بهم زدی.

دلم نمیخواست دستم رو بگیری. میخواستم برم و از تو و هر آدمی که اونجا بود فرار کنم. دلم میخواست دیگه هیچوقت چشمام به چشمات نیفته !

نفهمیدی من چقد فروریختم، چه قد شکستم، سرت رو پایین انداخته بودی و نمیدیدی نگاهم رو. نفهمیدی خداحافظی شتابزده و لحن صدا و دویدنم رو. هیچکدوم رو نفهمیدی. شاید تو هم داشتی از من فرار میکردی و حق رو به خودت میدادی

خیالی نیست. اگه چیزی حق من بود به این راحتی از چنگم در نمی اومد. سرت رو ننداز پایین. نگاه کن. انگار که این بارم حق با من نیست !

عادت دارم از همه تشکر کنم. تو هم مثل همه، ممنونم. به قیمت دروغ گفتن یه حقیقت بزرگ رو نشونم دادی. واقعا ممنونم!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 21 مهر1390ساعت 4:46 AM توسط بارونی|

 

سلام ای غروب غریبانه ی دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شب های روشن

 

خداحافظ ای شعر شب های روشن
خداحافظ ای قصه ی عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

 

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دل های خسته

 

تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا

 

به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

 

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نو بهار همیشه

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 15 مهر1390ساعت 3:7 AM توسط بارونی|

 

تموم شدن اون روزهایی که دلم میخواست زودتر بیان و با هم بودن ما رو ببینن...

ولی ما با هم نبودیم و اون روز ها، ساعت ها، و لحظه ها به جدایی ما پوزخند زدند!

نمیدونم تو هم مثل من بودی یا نه...نمیدونم حرفات واسه این بود که ببینی دل من پرمیکشه تا مسخرش کنی یا این که دل خودت بود که گاهی...

نمیدونم مثل من که همیشه سعی میکردم زیر چشمی حواسم باشه و ببینم تو به من نگاه می کنی یا نه تو هم حواست به من بوده یا پی یکی دیگه بودی !

نمیدونم مثل من تو هم با هر جمله دلت میریخت که یعنی...

نمیدونم تو هم یه لحظه دلت تنگ شده یا این که یکی دیگه جام رو گرفته بوده !

هیچی نمیدونم...نمیخوام بدونم...میترسم از این که جوابی رو بشنوم که نمیخوام!

سخته برام...خیلی سخته !

کاش میدونستی...

 

نوشته شده در یکشنبه 3 مهر1390ساعت 4:16 AM توسط بارونی|

 

این شعر رو احتمالا خیلی ها خوندند، نمیدونم چرا مطلب تکراری میذارم شاید میخوام بعضی آدما باور کنند...  اگه این شعر رو هم نخونده باشید شعر سیب حمید مصدق رو حتما خوندید و احتمالا جواب فروغ فرخزاد رو، ولی این تفاوت داره. به عنوان کسی که عاشق شعرم و از بیشتر شاعرا حداقل چندبیتی تو ذهن دارم کمتر شعری دیدم که بتونه اینطوری من رو بهت زده بکنه و به فکر فرو ببره...

 

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد
غضب آلود به او غیظی کرد
این وسط من بودم
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام
هر دو را بغض ربود
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

 

 

نوشته شده در دوشنبه 21 شهریور1390ساعت 5:6 AM توسط بارونی|

 

خوب یادمه. روزی رو که یه نفر با کلافگی بهم گفت : چرا هروقت ازت میپرسم حالت چطوره میگی خوبم؟؟؟ چرا با همه ی ناراحتیات میخندی ؟؟؟

چه جوابی داشتم؟؟ مثل همیشه باید میگفتم مشکلات من فقط واسه خودمه! راست هم میگفتم، مشکلات من واسه خودم بود!

خسته شدم از این سکوت. خسته شدم از این بغضی که خفه م میکنه ولی سعی میکنم که نشکنه مبادا مادرم صدای گریم رو بشنوه. خسته شدم از روزها خندیدن و شب ها گریه کردن

چرا سکوت کردم؟؟؟ چرا از همه پنهون کردم؟؟؟ چرا واسم مهم بودن کسایی که...؟؟؟

دیگه امونم رو میبره. بغضم داره آروم آروم میشکنه. صدای ترک ها رو میشنوم، هم ترک های دلم هم بغضم. میخوام حرف بزنم. میخوام به خدا بگم حرفام رو. خدایی که همیشه بوده ولی گاهی دیگه حس میکنم اونم منو نمیبینه. میخوام داد بزنم : کجایی ؟؟ مگه نگفتی برو من هواتو دارم؟؟ پس چی شد؟؟ اینقد بد شدم که دیگه بهم نگاه هم نمیکنی ؟؟

همین که سرم رو میبرم بالا بغضم میشکنه. نمیتونم داد بزنم. اشکم بی صدا روون میشه. توان ایستادن هم ندارم. زانو میزنم.

...

باید سکوت کرد...!!

 

 

نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور1390ساعت 4:33 PM توسط بارونی|

 

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را دارد . جمعیت زیادی جمع شدندوبه قلب او نگریستند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف ازقلب خود پرداخت .و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده‌اند.

ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو به زیبایی قلب من نیست... .

مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام می ‌تپید اما پر از زخم بود. قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تکه‌هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نکرده بودند برای همین گوشه‌هایی دندانه دندانه درآن دیده می‌شد.

در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه‌ای آن را پرنکرده بود، مردم که به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می‌گفتند که چطور او ادعا می‌کند که زیباترین قلب را دارد؟

مرد جوان به پیر مرد اشاره کرد و گفت تو حتماً شوخی می‌کنی؛ قلب خود را با قلب من مقایسه کن ؛ قلب تو فقط مشتی رخم و بریدگی و خراش است .

پیر مرد گفت : درست است ، قلب تو سالم به نظر می‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی‌کنم. هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده‌ام، من بخشی از قلبم را جدا کرده‌ام و به او بخشیده‌ام.

گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه‌ی بخشیده شده قرار داده‌ام؛ اما چون این دو عین هم نبوده‌اند گوشه‌هایی دندانه، دندانه در قلبم وجود دارد که برایم عزیزند؛ چرا که یاد‌آور عشق میان دو انسان هستند.

بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده‌ام اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند ، گرچه دردآور هستند اما یاد‌آور عشقی هستند که داشته‌ام، امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه‌ای که من در انتظارش بوده‌ام پرکنند.

پس حالا می‌بینی که زیبایی واقعی چیست ؟

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی که اشک از گونه‌هایش سرازیر می‌شد به سمت پیر مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم کرد پیر مرد آن را گرفت و در گوشه‌ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود،اما از همیشه زیباتر بود زیرا که عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ کرده بود . . .

 


نوشته شده در پنجشنبه 3 شهریور1390ساعت 4:33 AM توسط بارونی|

 

کسی بی خبر آمد

مرا دست خودم داد

کسی مثل خودم غم

کسی مثل خودم شاد

کسی مثل پرستو

در اندیشه ی پرواز

کسی بسته و آزاد

اسیر قفسی باز

کسی خنده ، کسی غم

کسی شادی و ماتم

کسی ساده ، کسی صاف

کسی درهم و برهم

کسی پر ز ترانه

کسی مثل خودم لال

کسی سرخ و رسیده

کسی سبز و کسی کال

کسی مثل تو ای دوست

مرا یک شبه رویاند

کسی مرثیه آورد

برای دل من خواند

من از خواب پریدم

شدم یک غزل زرد

و یک شاعر غمگین

مرا زمزمه میکرد

 

نوشته شده در سه شنبه 1 شهریور1390ساعت 6:33 AM توسط بارونی|

چند روزه دلم گرفته

الکی اشک تو چشمام جمع میشه

و دنبال جوک و سوژه و...خلاصه یه راهی واسه خندیدنم، ولی فایده نداره

این روزا یاد خیلی چیز ها می افتم. آدم هایی که روزی تو زندگیم بودن. دوست، آشنا، همسایه، همکلاسی، غریبه، دختر، پسر، بزرگ، کوچیک، رقیب، یار، دشمن، رفیق، دلسوز و...

کسایی که از خودم روندمشون. کسایی که وقتی در مقابل غرورم قرار گرفتند ترجیح دادن که بی سر و صدا برن. کسایی که ازشون فراری بودم.

و گروهی که بیشتر از همه بهشون فکر میکنم : کسایی که هر کدوم یک جوری دلم رو شکستن

البته این رو خوب میدونم، هرچی عوض داره گله نداره. ولی بعضی وقت ها به این فکر میکنم که جدا بعضی چیزها واسم زیادی عوض نداشته ؟؟؟؟؟؟؟

نمیدونم چی بگم. انگار ما آدم ها اومدیم تا تاوان کارهامون رو پس بدیم و یه عده دیگه هم واسه تاوان پس دادن ما باید مستحق تاوان بشن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مشکل از چیه ؟؟؟ سنگدلی ما آدما ؟؟؟ غرورمون ؟؟؟ یا حماقتمون ؟؟؟؟ شایدم همه این ها و خیلی چیزهای دیگه

خیلی وقتا تو دلم میگفتم : عتیقه اون همه غرور و سنگدلیت بی جواب نمیمونه.   و دیدم که نموند.

نمیدونم باید چی بگم با همه ی این حرف ها بازم سنگ هستم و یخ. باز هم همون عتیقه هستم. همون زیر خاکی که سرمای خاک تو وجودشه

نمیدونم کی اینطوری شدم . چطور اینقدر تغییر کردم.

فقط میدونم هنوز که هنوزه خیلی ها حسرت روز هایی رو میخورن که من عتیقه بودم ولی...زیرخاکی نبودم! روزهایی که احساس داشتم و سنگ نبودم!

چند روز پیش، دیوان حافظ رو باز کردم و اون انگار از دلم خبر داشت :

آن کو تو را به سنگدلی کرد رهنمون

ای کاشکی که پاش به سنگی برآمدی

نوشته شده در شنبه 22 مرداد1390ساعت 11:59 AM توسط بارونی|


آخرين مطالب
» راه رفتن ، دویدن ، پرواز
» گریه
» کادو
» اونی که...
» دفتر مشق
» ناچار...
» فرار
» سلام آخر
» نمیدونم
» جدایی !

 Design By : Pichak